- ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۷
- ۰ نظر
خدای من
از آسمانم ماتم ببارد
هراس بی تو ماندنم ادامه دارد
نمی نویسم ترانه بی تو چگونه پر کشد خیال واژه بی تو
به لب رسیده جان کجایی کجایی که برده طاقتم جدایی
باران تویی به خاک من بزن
بازا ببین که بی مه تو من هوای پر زدن ندارم
باران تویی به خاک من بزن
بازا ببین که در ره تو من نفس بریده در گذارم
مگر ندانی چو از تو دورم بیراهه ای خموش و تار بی عبورم
نمی توانم دگر برویم که من اسیر این خزانه روبه رویم …..
به لب رسیده جان کجایی کجایی رهی نمانده تا رهایی
باران تویی…
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن